کانون فرهنگی هوما

هیچ
نویسنده : هوما - ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ خرداد ،۱۳۸۸
 

می‌نویسم تا هیچ. می‌نویسم تا نوشته باشم. می‌نویسم تا شاید ثبت شود در ذهنم. می‌نویسم تا فراموشم نشود. که از بس دروغ گفته‌ایم، که از بس راست نگفته‌ایم، کم حافظه شده‌ایم. می‌نویسم تا یادم باشد که چه جواب شنفتم. می‌نویسم تا یادم باشد که حالم چه بود. می‌نویسم تا یادم باشد که زیر لب چه فحش‌ها که نمی‌دادم. صورت مساله ساده است. فیلمی برای اکران پیشنهاد کردیم به امور فرهنگیِ!! دانشگاه علوم پزشکی و خدمات درمانی شهید بهشتی. در واقع دو فیلم پیشنهاد کرده بودم که حضرت آقا هر کدام را دوست داشت بپسندد و انتخاب کند. که آقا هیچکدام را نپسندید. باشد. انتظار دیگری نیز نداشتم. از مدیری که از بدِ روزگار به کار فرهنگی روی آورده و به معاونت آموزشی یا پژوهشی یا درمانی راهش نداده‌اند انتظاری بیش از این نداشتم. که ریسک نکند و با هر فیلمی که بو میدهد و خاصیت دارد مخافت کند.

مهم نیست. واقعن مهم نیست. از روزی که شروع به این کار کردم سه نفر را پشت همان میز دیده‌ام. سه نفری که فرقی با هم نمی‌کردند. سه نفری که هیچ خاصیتی نداشتند. جز آنکه کت شلوار اتو کشیده بپوشند. و ته ریشی به سبک اکثر مدیران دولتی بگذارند و پیرهنی بپوشند با یقه گرد. دلم به حالشان می‌سوزد. دلم به حال زن و بچه‌شان می‌سوزد. و بیشتر از همه به حال فرهنگ این جامعه! که دانشگاه‌ش چنین است.

قصد ندارم رذایل اخلاقی این مدیران را ردیف کنم. خیر. حرفم چیز دیگری است. حرفم این است که مدیر پژوهشی چگونه انتخاب می‌کنیم؟ حتمن از آشنایانمان آن کسی که علاقه به پژوهش دارد و مدیر است. مدیر آموزش چه؟ آن هم همینطور! حال مدیرِ فرهنگی؟ حتمن کسی از آشنایانمان که کاری ندارد. و با او رودربایستی داریم!

دوستان، دوستانِ خوب من. من نگرانم. من نگرانم که فیلمی چون شکلات را با آن حجم از سانسور به دست آن مدیر می‌دهم. و جواب می‌شنوم که خیر! مخالفت شد چون توهینی است به مسحیت!! که فیلم اصلن توهین نبود. که هیچ کس چنین برداشتی نمی‌کرد. جز ایشان و مخلص کلام آنکه : جناب آقای فرهنگی ،اکران فیلمی مثل شکلات توهین نیست به مسحیت، حضور شما در این پست توهین است به اسلام!

 


 
comment نظرات ()
 
سالِ نو مبارک
نویسنده : هوما - ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ فروردین ،۱۳۸۸
 

<!-- @page { size: 8.5in 11in; margin: 0.79in } P { margin-bottom: 0.08in } -->

قصد آن داشتم تا از بهار بگویم .از زمین که هر ساله سوی میعادگاه چندین ساله ی خود میرود تا بهانه ای شود برای پا کوبی ما ایرانییان.از نسیم وزان بگویم و از هر دری با شما دوستان سخنی بگویم .دیدم که حرفی نمانده است که بزرگان نزده باشند .عالم پیر با شعر حافظ جوان می گردد و سعدی هر دم با دم مسیحایی خود -الحق- معجزه میکند و عیدانه با غزل مولانا فراوان می شود.

از بین اشعار بهاری شعری از شاعر معاصر خوش ذوق شفیعی کدکنی بر گزیدم برای این انتخاب چند دلیل داشتم زیبایی شعر و انتشار محدود این شعر صرفن در مجله بخارا!

فرًٌ بهار بین که به آفاق جان دهد

هر بوته را هر آنچه سزا دید آن دهد


پاریه آنچه باد خزانی ربود و بُرد

آرد به صاحبش دهد و رایگان دهد


سختم شگفت آید از این هوش سبز او

کز هر که هرچه گم شده او را همان دهد


بر فرق کوه سوده ی الماس گسترد

دامان دشت را سَلَبِ پرنیان دهد


زان قطره های باران بر برگ بید بن

-وقتی نسیم بوسه بر آن مهربان دهد-


صدها هزار اختر تابان چکد به خاک

کافاقشان نشان ز رَهِ کهکشان دهد


آن کوژ و کژ خطی که برآید زآذرخش

طرزی دگر به منظره آسمان دهد؛


پیری ست رعشه دار که الماس پاره ای

خواهد به دست همسر شاد جوان دهد


آید صدای جوجه گنجشک زآشیان

-وقتی که شوق خویش،به مادر،نشان دهد-


چون کودکی که سکه ای چند ز عیدی اش

در جیب خود نهاده،به عمدن،تکان دهد


آید صدای شانه سر ،از شاخ بیدبُن،

وقتی که سر به سجده تکان هر زمان دهد؛


گویی که تشنه ای به سبویی،تهی زآب،

هوهو ندا مکرر،هم با دهان دهد


گیرم بهار بندر عباس کوته است

تاوان آن کرانه ی مازندران کند


آنجا که چار فصل،بهار ست و چشم را،

سوی بهشت پنجره ای بیکران دهد


نیلوفر کبود هنوز ،آسمان صفت،

در خاک مرو،زایزد مهرت نشان دهد


شادا بهار گنجه . باکو که که جلوه اش

راهت به آستانه پیرمغان دهد


از سیم خاردار گذر کن تو چون بهار

تا بنگری که بلخ تو را بوی جان دهد


زان سیم خاردار دگر نیز تو برگذر

تا جلوه ی خجند بهاریجوان دهد


زان سیم خاردار دگر هم گذاره کن

تا ناگهت بهار بخارا توان دهد


قایچه ای ست بافته ز تار و پود جان

هر گوشه اش خبر ز یکی داستان دهد


اما چو نغز درنگری منظرش یک ست

کاجزاش یاد از سنن باستان دهد


در زیر رنگ هاش یک رنگ را ببین

رنگی که صد پیام ز یک آرمان دهد


گوید :یکی است گوهر این خاک گرچه یاد

گاه از لنین و گاه ز نوشیروان دهد


گر خاک گشته در قدم تشکر تتار،

ور ((بوسه بر رکاب قزل ارسلان دهد))


ام همیشه،در گذر لشگر زمان،

سعدیش عشق و حافظش امن و امان دهد


وانگه زبهر پویه ی پاینده حیات

فردوسی اش روان و رهو کاروان دهد

 


 
comment نظرات ()
 
پدرم روضه رضوان،به دو گندم بفروخت / ناخلف باشم اگر من به جویی نفروشم
نویسنده : هوما - ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ آبان ،۱۳۸٧
 

در تمام دوران تحصیلم با انسان ها،نهادها،اشخاص ،دوستان و.... برخورد داشتم.که همگی یک صدا خواهان پند دادن،نصیحت کردن،ارشاد کردن و در یک کلام اصلاح من بودند.اولین بار که اینگونه برخورد ها با من ،خاطره‌ای تراژیک برای من بهم زد. اول دبستان بود .

کتاب های درسی همه از طریق دولت و به تعداد عرضه می‌شد.-خاصیت کوپن و یارانه هم همین است تولید کننده عرضه کننده باید خود دولت باشد و سر آخر تضمین بازار هم با دولت است-همین جو مشاغلی به وجود آورده بود که کتاب درسی می‌خریدندو گرانتر به کسانی می‌فروختند که کتابشان پاره شده بود.یا کتاب گیرشان نیامده یا کتاب پاره گیرشان آمد بود و در یک کلام آنها که دولت نیازشان را بر طرف نکرده بود.این عرضه کنندگان نوین کتاب‌های درسی به هیبت نمکی ،آشغالی،کهنه فروش و... در محله‌های شهر حاضر می‌شدند-چه توهینی از این بالاتر به سیستم آموزش؟-.و فغان به راه می‌انداختند.که چه چیزهایی خریدارند و چه چیز های را فروشنده.روزی ،طبق معمول داشتیم با هم محلی‌هایمان در کوچه بازی می‌کردیم که ناگه صدایِ‌نمکی را شنیدم.از یکی از دوستان هم پیش از آن شنیده بودم که وی کتاب کلاس ۴ خواهرش را که کنون کلاس ۵ است را به نمکی فروخته و جایش ویفر از وی اخذ نموده که مزه‌اش چنان بوده و هنوز زیر لبم است.ویفر را چو دیدم دامنم از دست برفت.سریعن به درون خانه جستم و کتاب فارسی را زیر بغلم گذاشتم و پاورچین آمدم تا رسیدم به نمکی.و طولانی نمی‌کنم که کتاب را فروختم . ویفر را خوردم وفردا مدرسه‌و کتابت کو؟‌وگریه کردن وکتک خوردن ومن هر چه بود را گفتن و باز هم گریه و کتک خوردن و شنیدن یک جمله که هنوز تنم را می‌لرزاند .معلم کلاس اولم به من گفت: تو را آدم می‌کنم. و من آنقدر سنم کم بود که آن کتکها که خوردم مرا سنگین تر بیاید تا آن حرف که شنفتم.

گذشت وگذشت تا به دانشگاه آمدیم. دیدم که آش همان آش است و کاسه همان.-فقط دیگر کسی تو را تنبیه بدنی نمی‌کند.که بعید نیست با این روند به آنجا هم برسیم-از فلان استاد بزرگوار گرفته که در کمال مهربانی به تو می‌گوید تو باید از این که هستی بهتر شوی.در دل می‌گوید تو باید مثل من شوی.شما باید در دانشگاه درس عشق بیاموزید و انسان‌های بزرگی شوید.باز در دل می‌گوید چون من که انسان بزرگی هستم.و این استاد گرانقدر مطمئناٌ حاضر است که اگر شرایطش وبود قدرت و توان داشت.در کمال خونسردی از ما انسان بسازد،حتی اگر به قیمت درگیری فیزیکی تمام شود.چون با این کار وی از یک دانشجوی تنبلِ بی‌خاصیت که آینده خاصی در انتظارش نیست دانشجویی ساخته که برای همه مفید تر است.همه می‌خواهند از من انسان بسازند و کسی نیست که سر آخر از من بپرسد که آیا ویفرش خوشمزه بود؟

 


 
comment نظرات ()
 
مرده گی
نویسنده : هوما - ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ مهر ،۱۳۸٧
 

به نامش

 

سلام.

 

درست است که اینجا و همینطور هوما مدتهاست که از فعالیت افتاده‌اند. اما مدتی بود چیزهایی در فکرم می‌گذشت و لازم می‌دیدم بنویسمشان، در ارتباط با دانشگاه و آنچه که دیده‌‌ایم. مثلا آخرین موردش این بود که در پاسخ به ما که فقط می‌خواستیم برای دیدار با ورودی جدید و یا شاید هم برگزاری مراسم معارفه‌اشن یک کلاس بگیریم ما را به رئیس دانشکده ارجاع داده‌اند و او هم در آمد و ما را کمونیست و متقلب و چند چیز دیگر خطاب کرد!

 

برای درخواست استفاده از سالن ابن سینا برای پخش فیلم در نهایت کارمان رسید به روابط عمومی و دفتر ریاست دانشگاه. آنجا دکتر فیروزه‌ای (غیبتی در کار نیست، صرفا روایت است) کار پخش فیلم ما و اینکه دخترها یک طرف سالن می‌نشینند و پسرها طرف دیگر را به امنیت ملی و وضعیت پر آشوب خاور میانه ربط داد و به هشت سال دفاع مقدس و چندین چیز دیگر و ما با سردرد از جلسه آمدیم بیرون.

 

گاه به گاه خودم را لعنت می‌کنم که چرا در ارتباط با دانشگاه و مسئولان سیب زمینی بودم. که چرا درست تلاش نکردم. چرا بیشتر تلاش نکردم برای هر کاری. که چرا نتوانستم بچه‌های بیشتری جذب هوما کنم و اگر هم کردم چرا چنان جو گروهی ایجاد نکردم که درست ثمرده باشد و گسترده تر شود و بچه‌ها ازش نروند.

 

البته رفتن بچه‌ها از همان اول اول همیشه بوده و بوده.

 

مدت‌هاست حس می‌کنم دانشگاه و دانشجویانش مرده‌اند. ورودی‌های جدید با خواص نسل جدید همینطوری خیلی مستعد این نیستند که از دانشگاه رشد بخواهند و شناخت و ... و... و اضافه شدن ریفرم و سنگینی‌اش هم این را بدتر کرد.

 

هنوز چاپ یک نشریه را دوست دارم. همیشه دوست داشته‌ام و از معدود کارهایی است که برایش تا صبح بیدار می‌مانم. اما دیگر دانشگاه برقی در من ایجاد نمی‌کند، و از خودم شرمنده‌ام. شرمنده‌ام که وقتی آخرین کارمان که نوشته‌های روزانه با موضوعات ادبی و هنری و دانشگاهی روی کاغذ A1 بود را حراست از برد‌ها کند و بعد هم به ما، بدون ادعا تنها بازمانده‌ی فعالیت‌های دانشجویی دانشگاه ( نشریه فریاد به کنار، گفتم فعالیت دانشجویی) ، گفتند که غیر قانونی هستیم و هیچ کاری نمی‌توانیم بکنیم، شرمنده‌ام و از خودم بدم میاد که هیچ غلطی نکردم و صنرفتم صدایم را سر معاون دانشجویی و معاونش و هر نفر دیگرشان بلند کنم.

 

از خودم بدم می‌آید. می‌توانستم در گرفتن حق‌مان از همان اول، از همان کار مجوز‌های پخش فیلم، از هر چیز دیگری که نگذاشتند و نا امیدمان کردند، می‌توانستم محکم‌تر باشم، می‌توانستم از این فرصت برای رشد و بزرگ شدن خودم استفاده کنم، می‌توانستم چشم در چشم هر رئیس و هر کس دیگری حقم را بخواهم و کوتاه نیایم، اما چنین نکردم. حالا وقتی هم که اینترن بشوم، شاید اگر اتندی یا رزیدنتی ظلم کند، نا حق بگوید و بخواهد، تحقیر کند، سرم را بیندازم پایین، بترسم، سرخ شوم و حرفی نزنم و چقدر از این "خودم" بدم می‌آید.

 

هوما اگر نبود، دانشگاه برایم فرقی با تابوت نمی‌کرد. آدم‌هایی که در هوما ملاقات کردم، تردید ندارم، از کاملترین انسان‌های دانشگاه بودند، بدون نگاه به اینکه سال‌های تحصیلش شد 9 سال یا هر چیز دیگری.

 

دانشگاه می‌شد جایی برای رشد باشد، حتی در حد محکم شدن، در حد عدالتخواهی منطقی (سر بر باد نده)، اما برایم حسرت مانده. و احساس کوچکی.

 

و چقدر رئیس دیدیم و چقدر آدم که ما را کوچک می‌کردند و کوچک می‌دیدند و ظلم می‌کردند. کاش صدایم، کمی، در حد ایمن حتی، در آمده بود. و حالا، در اینترنی هم توسری می‌خورم مثل گوسفند، در طرح هم، در زندگی هم.

 

کاش هنوز کاری از من بر می‌آمد در دانشگاه.

 

هوما اما هست. باید باشد. جایی، باید باشد. تک و توک آدمی هم، از این راه، طریق، صراط، رشد کنند. و چون من نشوند که در راه هم بودم، اما ساکن.


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : هوما - ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸٧
 

باز دوباره همه چیز از نو آغاز می شود...

باز جلسات هفتگی (که این بار محض تنوع از دوشنبه به سه شنبه انتقال پیدا کرده!)،

باز برنامه ریزی ها و ضرب الاجل ها و خط و نشان کشیدن برای بدقول های همیشگی،

و باز تلاش برای آنکه بخوانی ته نگاه هرکسی که دورت ایستاده و دارد حرفی می زند یا ابری بالای سرش درست شده را بخوانی...

 هرکس سعی می کند عجیب ترین و تازه ترین ایده ها را بدهد،

و من همیشه خجالت می کشم که بگویم

دلم عجیب هوس لی لی کرده است!!! 


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : هوما - ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ فروردین ،۱۳۸٧
 

می برد باد تا سینه دشت

عطر خاطرنواز بهاران.

می کشد کوه بر شانه خویش

بار افسانه روزگاران.

من در این صبحگاه غم انگیز

دل سپرده به آهنگ باران.

باغ چشم انتظار بهار است!

 

بهار مبارک!

با آرزوی سالی پر از غم ها و شادی های پرساز!


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : هوما - ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ اسفند ،۱۳۸٦
 
«شعر برای من مثل رفیقی است که وقتی به او می رسم می توانم راحت با او درددل کنم؛یک جفتی است که کاملم می کند؛بی آنکه آزارم بدهد.شعر برای من مثل پنجره ای است که هر وقت به طرفش می روم خود به خود باز می شود.من آنجا می نشینم،نگاه می کنم،آواز می خوانم،داد می زنم،گریه می کنم،با عکس درختها قاطی می شوم و می دانم که آن طرف پنجره یک فضا هست و یک نفر می شنود؛یک نفر که ممکن است 200 سال بعد باشد یا 300 سال قبل وجود داشته-فرقی نمی کند-وسیله ای است برای ارتباط با هستی،با وجود معنی وسیعش.من در شعر خودم چیزی را جستجو نمی کنم بلکه در شعر خودم تازه خودم را پیدا می کنم.آدم می تواند سالها در شعر توقف کند و باز هم چیزهای تازه ببیند.در آنها افق هست،فضا هست،زیبایی هست،طبیعت هست،انسان هست و یک جور آمیختگی صادقانه با تمام این چیزها هست.می خواهم شعر دست مرا بگیرد و با خودش ببرد.به من فکر کردن،دیدن و حس کردن را یاد بدهد.»   این متن زیبا بخشی از یکی از مصاحبه های فروغ فرخزاد است که انگار هنگام مصاحبه کردن هم شعر می گفته.خیلی وقت پیش آن را در وبلاگ یکی از دوستانم خواندم؛شاید بزرگترین دلیلی که رفتم دوباره آن را پیدا کردم و اینجا گذاشتم این باشد که این روزها بدجور جای شعر در زندگی هایمان خالی است.آنقدر که گاهی آرزو می کنم کاش به جای صفحه های سفید لا به لای درسنامه ها چند خط شعر می گذاشتند؛کاش روی بردهای دانشکده اثری از شعر و ادبیات پیدا می شد؛کاش ما هم مثل بچه های مدرسه «ولتون» یک« انجمن شاعران مرده» داشتیم و... !واقعا چقدر از ما داریم این چگونه فکر کردن و دیدن و حس کردن را فراموش می کنیم؟واقعا چقدر از ما هنوز وقتهای دیگری هم به جز شب یلدا و لحظه تحویل سال سراغی از حافظ می گیریم؟چقدر از ما هنوز اسم پدر و پدربزرگ رستم به یادمان مانده؟چقدر از ما هنوز وقتی معنای سادگی را فراموش می کنیم شعرهای سهراب یادمان می آید؟  راستش را بخواهید من می ترسم،می ترسم از روزی که فراموش کنم تمام آن شعرهایی را که زمانی با لذت از حفظ می خواندم،می ترسم از روزی که نتوانم از روی یک غزل مولانا روان و بی غلط بخوانم،می ترسم از روزی که تنها جایی که نگاهم به شعری می افتد پای صفحات تقویم ها باشد،می ترسم از روزی که شهر خواندن برایم بشود یک خاطره از روزهای مدرسه.راستش را بخواهید من می ترسم!        
 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : هوما - ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ بهمن ،۱۳۸٦
 

 

با نام خدا  هوای بهاری شده هوای دلگیر دانشگاه ساکت و خالی دانشگاه همیشه ساکت و خالی دانشگاه تا به همیشه ساکت و خالی

 


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : هوما - ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ بهمن ،۱۳۸٦
 
نمی دانم چرا... ولی گاهی تأثیری که از جانب معلمان مدرسه (حتی قبل از دبیرستان) روی شخصیت و افکار و یا حداقل خاطرات آدم اعمال می شود، بیشتر از تأثیر خیل کثیر اساتید دانشکده است...
در مدرسه معلمی داشتیم که همیشه اصرار داشت صرف شک کردن به یک کار نباید باعث توقف پرداختن به آن عمل شود...
معتقد بود پرداختن به آن باید همزمان با جستجو برای برطرف کردن این شک و ابهام پرداخت...
این بود که من نیز تا آنجا که توانستم و بی حوصلگی خاص جوانی اقتضا می کرد، تلاش برای برطرف کردن شک هایم را همزمان با همه ی کارهای قبلی ادامه دادم...
همه چیز رو به بهبودی است...
همه چیز...
تنها آدم ها چون خیلی روی خودشان و تفکرشان حساب می کنند، خلاف این جهت پیش می روند...

می خواهیم اعتراض نامه در بیاوریم...

- همراهتان هستیم، همراهمان باشید...

با احترام
ه.ف

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : هوما - ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ دی ،۱۳۸٦
 

با نام خدا

 

نشريه‌ی ويژه‌نامه‌ی داستان بالاخره درآمد. هربار که کاری تمام می‌شود  با اينکه آدم احساس راحتی می‌کند اما تهش يک احساس دلگرفتگی باقی می‌ماند. ديگر با آن کاری که انجام داده خيلی حال نمی‌کند و يا حتا اصلا حال نمی‌کند.  مثل غذا پختن که اگر آدم تمام مراحل غذا پختن را خودش انجام دهد وقتی تمام می‌شود ميلی به خوردنش ندارد، نه اينکه بدش بيايد، فقط اشتها و تمايلش برای آن غذا را از دست داده. در حالی که پيش از آن حسابی ذوق و هيجان و دهان آب افتاده داشت که آن غذا را بخورد.

 

همچين نوشتم ويژه‌نامه‌ی داستان بالاخره درآمد انگار که چه چيز عظيم و سنگينی است! کاش با وسواس خيلی زياد غلط‌های نقطه‌گذاری و فاصله‌گذاری و تايپش را درست می‌کرديم. غلط‌هايش اعصابم را خورد می‌کند. نوشته‌ی خودم را خواندم جز پاراگراف اولش بقيه‌اش بيخود بود. همان موقع هم که می‌نوشتم (يکسال قبل شايد) می‌فهميدم دارم بيخود می‌نويسم باقی‌اش را. نبايد می‌گذاشتم يک صفحه را حرام کند. کاش زمينه‌ی صفحه‌ها زياد عکس نداشت و روشن‌تر بود. کاش مجله‌ای می‌شد که در هر مطلب آن می‌توانستيم خودمان را ببينيم و خوابمان را.

 

اگر در اين سرما، بلا هم بر تهران نازل شود و آن زلزله‌ی موعود اتفاق بيفتد، ما با ترس و گرسنگی و از دست دادن اموال و زندگی و جان و ... يک پس‌گردنی سخت می‌خوريم. اما حتی پس‌ گردنی سخت هم ما مردم را تغيير نخواهد داد و تنها خوشا به حال مردگان...

 

دنيا آشکارا رو بدیِ مطلق در حال پيشرفت است. دانشکده‌ی ما و (انسان‌هايش) دانشجويان پزشکی‌اش هم جزئی از اين جريان. در همه‌ی ابعاد. خلاف اين جريان عمل کردن در راهی ديگر، راهی که ساخته‌ی فکر و ذهن کثيف من نيست، جدا و مستقل از من وجود دارد، و محدود هم نيست،  از نظر من، کار درست است.

 

هوما فقط يک اسم لعنتی است. فقط يک اسم کوفتی.

 

به سلامت.


 
comment نظرات ()